دوشنبه، 27 خرداد 1398 / 2019 June 17
نام فرستنده
پست الکترونیکی گیرنده
پیام برای گیرنده
یزدی، محمد(تهران)

این جانب محمد یزدی به سال 1310 شمسی در اصفهان و در یك خانواده علمی و مذهبی به دنیا آمدم. پدرم شیخ علی فرزند شیخ محمد علی است كه حدود یك صد سال پیش ـ در زمانی كه اصفهان حوزه علمیّه معروفی تحت ریاست آقا نجفی داشت ـ در زمان حاكمیّت ظلّ السّلطان و پسر ناصر الدّین شاه، از یزد به اصفهان آمد و در زمان كوتاهی به درجات بالای علمی رسید و از سوی آن عالم بزرگ، مأمور بحث و مناظره با كشیشهای ارامنه جُلفای اصفهان شد كه اسناد و مدارك آن و حتی عهدین قدیمی عربی كه در اختیار داشته، همراه تعدادی از كتابهای علمی دیگر به شكل وقف اولاد، هنوز در كتابخانه ما وجود دارد كه تفاوتهایی با عهدین چاپهای بعد دارد. پس از آن مباحثات و پیروزیها به نام شیخ یزدی معروف شد و در محلّه سیّد احمدیان آن روز كه در شمال شرقی شهر اصفهان واقع بود و تا محلّه جهانباره گسترش داشت، به امامت جماعت منصوب شد. از نوشتهها و كتابهای وی معلوم میشود كه تا سطح رسائل و مكاسب درس میگفته است كه حواشی فقهی و اصولی ایشان بهخطّ خودشان موجود است و اخیراً مورد بررسی قرار گرفته، قرار است چاپ شود.

گفتنی است شرح حال ایشان در كتاب طبقات اعلام‌الشیعه، قرن چهاردهم، با شماره 1954 و در كتاب تذكره القبور (دانشمندان و بزرگان اصفهان) نیز و در كتاب مكارمالاَثار، صفحه 2053، قرن سیزدهم و چهاردهم، نیز آمده است.

شيخ محمد علي يزدى، دو پسر و یك دختر داشت كه نام پسران او علی و محمد بود. از علی (پدر من) چهار پسر و سه دختر و از محمد از دو همسر، شش پسر و شش دختر وجود آمدند. این دو برادر هر دو اهل علم و دارای مراتب و درجاتی بوده‌اند، امّا در دوران رضاخان تنها به یكی از آنان كه محمد و پسر بزرگ بود، اجازه پوشیدن لباس روحانیّت به صورت رسمی داده شد؛ ولی هر دو آنان هیچگاه لباس دیگری نپوشیدند و از سلك روحانیّت خارج نشدند.

هم اكنون از فرزندانِ محمد دو نفر روحانی هستند كه یكی در اصفهان و دیگری در قم می باشند و از فرزندانِ علی تنها این جانب روحانی می باشم.

مادرم از یك خانواده متدیّن ـ و تا اندازه‌ای متمّكن زمان خودشان ـ بوده است و به سبب شهرت شیخ یزدی و امامت او، این وصلت انجام شده است. از سبك و سیاق عقد نامه معلوم میشود كه مربوط به هشتاد ـ نود سال پیش است.

دوران كودكی را در اصفهان و در همان محلّه گذراندم. خواندن و نوشتن را در مكتب خانههای آن زمان كه در مسجد محل بود،آغاز كردم. هر دانش‌آموز فرش و یك ورقه فلزی به همراه داشت كه با قلم نی و دوات روی آن مشق مینوشت و پس از نگاه كردن معلّم آن را میشست و دوباره روی آن مشق مینوشت. یكی از كارهای اصلی معلّم، تراشیدن قلم نی و نوشتن سرمشق روی آن صفحه حلبی بود. پس از مكتب برای خواندن كلاس چهارم نظام آموزشی آن زمان به اوّلین مدرسه‌ای كه در اصفهان به سبك جدید تأسیس شده بود و دارای میز، صندلى، تخته سیاه و گچ بود و به وسیله یكی از روحانیون ـ كه دوست پدرم بود ـ اداره میشد، رفتم. این مدرسه در محلّه جهانباره بود و فاصله زیادی با منزل ما داشت. شش كلاس آن نظام را گذراندم. شرایط امنیّتی آن زمان به گونه‌ای بود كه خانه و مدرسه هر چه دورتر از راههای اصلی بود، امنیّت بیشتری داشت.

 

تحصیلات طلبگی را نزد پدرم شروع كردم. مقدّمات را بیشتر از ایشان آموختم و بعد در مدرسه كاسهگران، جدّه بزرگ و ملاّ عبد اللّه سطح را تمام كردم. در محضر اساتید معروف وقت آقایان نجف‌آبادى، فقیه، ادیب، طباطبائی و ... تحصیل كردم. از آن پس به قم آمدم و اواخر سطح را در قم از محضر مرحوم آيه اللّه لاكانى، حاج آقا حسین بُدلا و مرحوم زاهدی فراگرفتم. كفايه را از محضر آيه اللّه حاج شيخ مرتضي حائري و آيه اللّه مرعشى، رسائل را از محضر آيه اللّه سلطاني و تفسير را از محضر علاّ مه طباطبائي آموختم و بعد از آن در درس خارج آيات عظام بروجردى، اراكى، آملى، شاهروردی و حضرت امام5 شركت كردم.

تقریرات درس مرحوم آیه اللّه بروجردی را از لباس مصلّی تا آخر و بخشی از باب قضا را كه در سال پایان عمرشان بیان كردند، نوشته‌ام. تقریرات دوره اصول امام را نیز نوشته‌ام. از مرحوم آيه اللّه اراكى نيز تقريرات بحث قاعده لاضرر را نگاشتم.

 

دوستان و هم بحثان و معاشران فراواني در اصفهان و قم داشتم كه نام برخي از آنان را نمى‌دانم. از اصفهانيها آقايان فقیه ایماني، مدنى، اخوانِ ابطحى، سیّد محمد علی و محمدباقر مجلسی كه از فضلا هستند. در قم نيز آيه اللّه محمدي گيلانى، شيخ حسين مظاهرى، شيخ محمد تقي مصباح يزدى، سیّد علی اكبر موسوی و حاج شیخ مرتضی تهرانی (انصاری) كه در حال حاضر امام جماعت یكی از مساجد تهران است و ... .

 

وضعیّت خانوادگی و به خصوص اصرار و علاقهمندی پدرم به تحصیلات حوزوی موجب شد كه بنده نیز به حوزه علاقهمند شوم. از این رو، من هم مانند طلاّبي كه از روستاهاي اصفهان به حوزه مى‌آمدند، عصر جمعه به مدرسه مى‌آمدم و عصر پنج شنبه به منزل می رفتم. بسیاری از روزها پدرم به خصوص در مدرسه ملاّ عبداللّه كه او در درس خارج آنجا شركت میكرد با بعضی دوستانشان در مدرسه مباحثه داشت ناهار را در مدرسه میماند. من هم حجره‌ای داشتم و طلبه تمام وقت بودم. خاطرات فراوانی از آن زمانها دارم. بعد از آن در حوزه قم و جوّ حاكم بر آن و به خصوص جریانهای سیاسی و نقش مراجع و فدائیان اسلام در این حوادث و نهضت ملّی شدن صنعت نفت و كودتای 28 مرداد و مسائل دیگر موجب علاقه و اشتیاق من به پی گیری مسائل سیاسی گردید. نقش اساتید اخلاق ودرسهای اخلاقی كه در شبهای جمعه در حوزه معمول بود،تأثیر فراوانی درشكل گیری شخصیّت ما داشت؛ بهخصوص بحث اخلاق مرحوم فريد اراكى ـ از عالمان هم دوره امام راحل ـ بسيار مورد استفاده ما قرار گرفت.

 

اوّلین اثر قلمی من مقالاتی كه بود كه در مجلّه حكمت، تحت عنوان «انسانشناسى» چاپ و منتشر شد و در همان وقت كتاب فيلسوف نماها تألیف آيه اللّه مكارم نيز چاپ شد. بعد از آن، جزوههايي به نام بشر و خدا شناسى، گمشده شما، پاسخ تهمتهای مردوخ، حسین بن علی را بهتر بشناسیم، فقه القرآن، أُسس‌الایمان فی القرآن، نبذٌ من المعارف، شرح قانون اساسی و نیز چند جزوه كوچك دیگر به وسیله انتشارات جامعه مدرّسین در یك مجلّد چاپ و منتشر شد ـ از دیگر آثار این جانب است. سلسله مقالاتی تحت عنوان «در قانون‌اساسى» نیز نوشته‌ام كه در مجلّه نورعلم چاپ شده است. همچنین مقالات دیگری نوشته‌ام كه در جراید دیگر به چاپ رسید و نیز چند رساله كوچك مثل تفسیر سوره حمد، الولاده الاصطناعیّه للانسان، حكم التماثیل، من‌الذی بیده سهم الامام؟ رساله فی القسامه را نوشتم.

تعدادی آثار خطّی هم دارم كه قسمتی از آنها تنظیم و مرتّب شده است.

در اصفهان و قم هميشه آنچه را تحصيل كرده بودم در سطح پايينتر تدریس ميكردم و اين از مزاياي حوزههاي علميّه است. تلخيص منظومه سبزوارى، ارث لمعه و بحث قضا را نیزنوشته‌ام.

 

اپیش از انقلاب

1. در این بخش كار مهم و قابل ذكری نداشته‌ام؛ امّا در شهرهای مختلف سخن‌رانی داشته‌ام؛ به خصوص براساس طرح خاصّ حضرت امام راحل كه قرار شده بود عصرهای جمعه كه در بیشتر شهرها، جوانان به سينما مى‌روند و فیلمهای زشت و مبتذل تماشا میكنند، جلساتی از سوی علما برقرار شود؛ از قم نیز قرار شد كسانی در این جلسات شركت كنند و آنها را اداره كنند. جمعی از طلاّ ب و شاگردان امام در این جلسه شركت داشتند. من نیز چندین سفر داشتم كه سفر به اهواز و ساوه از آن جمله‌اند و در آن شهرها، ضمن اداره آن جلسات با علمای محترم شهر تماس میگرفتم و مسائل مبارزاتی را بر حسب روحیّه و حالات آنان، برایشان مطرح میكردم.

یكی از این جلسات، جلسه معروف مسجد امام قم بود كه هر یك از آقایان دَهشب آن را اداره میكرد و با آن كه برای من بسیار مشكل بود؛ چون در قم منبر نرفته بودم؛ ولی چون مرحوم اشراقی(داماد امام) و حاج آقا مصطفی(پسر امام) منبر مرا در محلاّ ت با عنوان «آخوندها چه میگویند؟» دیده بودند، جریان را به اطلاع امام رساندند، سرانجام به من تكلیف شد كه به جای ده شب، بیست شب منبر بروم. عنوان بحثهای من «انقلابهای تاریك و روشن» بود. خاطرات جالبی از آن جلسات دارم كه فرصت نوشتن نیست. یك شب هم حضرت امام در بحث شركت كرد و از اوّل تا آخر منبر هم حضور داشت.

ارتباط من با حضرت امام (ره)  از شركت در بحث اصول ایشان در مسجد سلماسی آغاز شد. پس از پایان درس سؤالها و اشكالها پرسیده میشد و به مسائل مبارزاتی و وظایف افراد در بخشهای مختلف اشاره میشد. این ارتباط میان ما و امام تا پایان عمر معظّمٌله برقرار و رو به افزایش وگسترش بود و همیشه محبّتهای خاصّ امام را به دنبال داشت.

این جانب معتقد بودم كه باید در منبرها در ایّام تبلیغی محرّم، صفر، فاطمیّه و ماه مبارك رمضان به نام امام (ره)  تصریح كرد و مسائل انقلابی را مطرح كرد. از این رو، هرجا كه منبر مى‌رفتم با سخنان تند و تیزم موجب برخورد و دستگیری و تعطیلكردن جلسه میشدم. در كنار اعضای محترم جامعه مدرّسین با شركت در جلسات و اخذ تصمیمات مقتضی و با صدور اعلامیّهها و اطلاعیهها، همواره در مسیر انقلاب حركت میكردیم. نوشتن كتاب حسین بن علی را بهتر بشناسیم، در این بخش قابل اشاره است.این كتاب بعد از چندین چاپ مختلف، به وسیله ساواك ممنوع و از انتشار آن جلوگیری شد.

بارها به هنگام سخن‌رانی در قم و شهرستانها دستگیر شدم كه دستگیریِ بعد از منبر 21 رمضان در مسجد جامع قم و بعد از سخن‌رانی در منزل مرحوم آیه اللّه گلپایگانی در روزی كه شهر در آتش و دود و گاز اشك آور بود، قابل اشاره است.

بارها در قم، اهواز، چالوس، خمین و كرمانشاه بازداشت شدم و در زندانهای قزل قلعه تهران، كرمانشاه و بوشهر زندانی شدم. در هر یك از این شهرها بیش از چند ماه در زندان بودم. در یك ماه رمضان كه در بوشهر زندانی بودم، موفّق به نوشتن كتاب فقه القرآن شدم.

اوّلین بار به گنكان تبعید شدم، امّا پس از مدّت كوتاهی محل را ترك كردم و بار دیگر دستگیر شدم و به زندان بوشهر اعزام گردیدم. پس از چند ماه، گفتند كه بايد بقيّه مدّتِ تبعيد را به كنگان بروى. من گفتم: در زندان میمانم، ولي كنكان نمى‌روم؛ محكوم به تبعید هستم؛ نه محكوم به مرگ. سرانجام به بوشهر تبعید شدم و خاطرات فراوانی از این دوران و از روحانی شهید، ابوتراب عاشوری دارم. این شهید بزرگوار نقش بزرگی در مبارزات انقلابی مردم مسلمان بوشهر داشت. هنگام تبعيد د